آرشیو موضوعی
آرشیو ماهیانه
مطالب تصادفی
ساعت
آمار
  • افراد آنلاین : 4
  • بازدید امروز : 1646
  • بازدید دیروز : 3279
  • هفته گذشته : 8146
  • ماه گذشته : 36929
  • سال گذشته : 118683
  • کل بازدید : 3646495
  • کل مطالب : 898
  • نظرات : 652
  • تعداد اعضا : 3264
  • امروز : چهارشنبه 24 مرداد 1397
  • زندگی نامه شهید فرض الله گوهری شیر آباد

    شهید فرض الله گوهری

    شهید فرض الله گوهری
    متولد:1322
    تاريخ شهادت:1365
    محل شهادت:شلمچه عمليات کربلا 5
    نام پدر:اسماعيل
    محل تولد:شيرآباد
    زندگي نامه آن شهيد
    درسال 1322درروستاي شيرآباد دريک خانواده مذهبي چشم به جهان گشود نام اورافرض اله گذاشتند.اوازهمان کودکي وخردسالي مهربان بود وهميشه کمک کردن به ديگران رادوست داشت.حتي درموقع بازي کردن بادوستان وهم سن وسالهايش اين رفتارازاوبه چشم ميخورد بخاطرکمک کردن به خانواده زياد نتوانست تحصيل کندازانجايي که هميشه دوست داشت سربارکسي نباشد وزحمتي براي کسي درست نکند بعدازپايان دوران ابتدايي دنبال کار رفت.¨بعدازچندسال با دخترکدخداي محل ازدواج کرد.که حاصل اين ازدواج هفت فرزندکه 4دخترو3پسرميباشد.طبق گفته هاي مادرم اوبه دوچيزيکي خانواده وديگري نسبت به خاک و وطن وسرزمين ايران تعصب زيادي داشتند.بطوريکه هروقت ازتلوزيون ياراديودرموردجنگ وحمله عراق به ايران خبري ميشنيد به شدت ناراحت وغمگين ميشدند وميگفت چطوراين نامردان وازخدابي خبران جوانان اين مرزبوم رابابي رحمي به شهادت ميرسانند ويا مي شنيدجواني شهيد شده باچشماني اشک آلودميگفت:خوش بحال کسي که جان خود را درراه وطنش فداکندعشق شهادت داشت وآرزوي قلبيش شهيدشدن بود.ميگفت سعادت شهيدشدن  نصيب هرکسي نميشود وعشق شهادت ازچشمانش موج ميزد.هروقت کلمه شهادت به گوشش ميخورد ضربان قلبش تندميشد وگونه هايش سرخ ودعاميکرد خداياخودت خوب ميداني و آگاهي که چقدرکشته شدن ومردن درراه دين واسلام ووطن برايم باافتخار است کاش صدتاجان داشتم تادرراه امامم وخاک ايرانم اين سرزمين مهد شهيدان فداميکردم واشک ازچشمانش سرازيرميشد.طبق گفته هاي مادرم ما يک تلوزيون سياه وسفيددرمنزل داشتيم روزي تلوزيون خبري رادرمورد حمله عراق اعلام کرد.درحاليکه بچه هاسرصداميکردند وهرکدام ازپدرخواسته اي داشتنديکي ميگفت بابامياي باهم بازي کنيم وديگري سفارش چيزي راميداد اما تمام حواس پدربه خبري که ازتلوزيون شنيده بود انگارفقط جسم اودرمنزل بود اماروح ازجاي ديگريا بهتربگويم درميدان جنگ بودانگاراصلاصداي بچه هارانمي شنيد.
    ¨جندروزبعد تصويرحضرت امام خميني راتلوزيون نشون داد که ميان بسيجي ها سخنراني ميکرد.طبق گفته هاي مادرم هروقت تصويران بزرگواررا ازتلوزيون يامجله وروزنامه ميديد اول براي سلامتي وطول عمرحضرت امام دعاميکرد بعدش باچشماني اشک آلود
    ¨
    ميگفت کاش ميتوانستم شمارا ازنزديک زيارت کنم اي امام اي رهبرم اي بزرگوارکاش صدتاجان داشتم تافداي شما وميهنم ميکردم کاش ميشد دستان مبارکتان رابوسه ميزدم
    گويااو ساله اتلوزيون وراديووديگرمطبوعات زياد درموردجبهه وجنگ مطالب منتشرميکردند وهربارم باشنيدن اين اخبارها گويا روح ازبدن آن شهيدبزرگوار جداميشده رنگ ازچهره ميپريد يک حال هواي عجيبي به اودست ميداد و وقتي مادرم اورا در اين حال ميدند نگران ميشدند که نکند اوتصميم بگيرد که به جبهه برود و او را باهفت فرزند قدونيم قد که بزرگترينش 11ساله وکوچکترينش 6ماهه تنهابگذارد. مدتي وضع به همين حال گذشت تا اينکه يک شب تلوزيون ساعت 9خبري درمورد پيروزي برادران رزمنده را اعلام کرد او بقدري ازاين خبرشاد ميشود که اشک شوق ميريزد و اول خد ار اشکرميکند و ميگويد خوش بحال آن برادراني که سهمي دراين پيروزي دارند خوشا به سعادت جواناني که شيريني وپيروزي اين جنگ رابانثار جانشان جشن گرفتند کاش من هم آنجابودم وازنزديک شاهد پيروزي برادرهايم بودم وبه آنهاتبريک ميگفتم ودستانشان راميبوسيدم طبق گفته هاي مادرم هروقت اين حرفارا از اوميشنيدم نگرانتر از روز قبل ميشدم که نکند تصميم اوبراي رفتن به جبهه جدي باشد ومنو با7فرزند کوچک دريک خانه که فقط يک اتاق آن بطورکامل ساخته شده بود و بقيه نيمه کاره بود تنهابگذارد وبرودهرچقدر مادرم نگرانتر ميشد اما مشتاقتر از روز قبل براي رفتن به جبهه ميشديک روزآن شهيدبزرگوار دورازچشم مادرم تحمل خودرا ازدست ميدهد ودرپايگاه محل خود براي جبهه ثبت نام
    ميکند درحاليکه مادرم وبچه ها ازچيزي خبرنداشتيم يک شب
    باهيجان منزل آمد وبچه ها که درحال بازي کردن بودند روکرد به مادرم وگفت:خانم،بچه ها خدا را شکر ديگر بزرگ شدند پسربزرگترکه 10ساله است براي خودش مردي شده من تصميم گرفتم بروم جبهه ديگرطاقت ندارم دوست دارم آنجا باشم کنار برادرهاي رزمنده ام وکمک حالشان باشم ومنم سهمي دراين جنگ داشته باشم چندروز پيش درپايگاه محل ثبت نام کردم اگرخدا بخواهد فرداپس فردا اعزام خواهيم شد.ناگهان سرصداي بچه ها باشنيدن اين خبربه يکباره خاموش شد واشک ازچشمان همه سرازيرشد.هريک با زبان کودکانه سعي دراين داشتيم تاپدر را ازاين سفرمنصرف کنيم ومادربيچاره که ازشنيدن اين خبرشکه شده بودوباخودزمزمه ميکرد ازچيزي که ميترسيدم بسرم آمد بعد باناراحتي ونگراني روميکند به پدرم وميگويد من براي تصميمت احترام قاعلم اما من دست تنها با 7بچه قدونيم قدچکارکنم نه خانه امان  بطور کامل ساخته شده نه پس اندازي نه درآمدي آخرمن چگونه زندگي کنم به من فکرنميکني به بچه ها فکرکن .طبق گفته هاي مادرم هرچقدر من زياد گفتم اوکمترشنيد او تصميم خود را ديگر گرفته بود انگارهيچ چيزنميتوانست او را ازتصميم خود منصرف سازد تنها چيزي که ازآن لحظات بياد دارم شب قبل رفتن همه ما را دورهم جمع کرد در حاليکه برادرکوچکم که 6ماهش بيشترنبود را دربغلش گرفت وخواهربزرگترم را که11ساله بودکنارش نشاند و روکرد به برادربزرگم که 10سال بيشترنداشت وگفت:پسرم اگرخد ابخواهد فرداصبح قراراست ازطرف پايگاه به جبهه اعزام شومپسرم يادت باشه ازاين به بعد مرد خانه توهستي توبايد مواظب مادر وخواهر و برادرات باشي علاوه براينکه درست راخوب بخواني بايد کمک حال مادرت وبچه ها باشي بعد به خواهربزرگم روکردوگفت:سعي کنيد نمازتان رابه موقع وسروقت بخوانيد ومن و تمام برادرهاي رزمنده را دعا کنيد و يک توصيه اينکه هميشه مواظب حجابتان باشيد ودعا براي سلامتي رهبربزرگوارمان رافراموش نکنيد چرا که خداوند دعاهاي بچه ها را مستجاب ميکند.
    درحاليکه دست برسرم ميکشيد گفت بچه هاي خوبم ميدانيد که شما ها نورچشم من هستيد وچقدردوستتان دارم فکرنکنيد از شما ها خسته شده ام يا دوستتان ندارم بخدا قسم که چنين نيست لاکن اگرميروم اين وظيفه من است وآن برادرهايي که تصويرشان را ازتلوزيون ميبينيم آنها هم مثل ما خانواده زن وبچه دارند اما بفرمان امام الان درميدان جنگند و براي دفاع ازميهنشان با دشمن ميجنگند پس شماهم صبورباشيد درهمه کاربخدا توکل کنيد يادتان باشد که ما خدايي داريم که نظاره گر ما وتمام بنده هايش است چرا که اگر خدا نخواهد حتي يک برگ ازدرخت برزمين نمي افتد فرزندانم نورچشمانم اگرشهادت نصيبم شد برايم گريه نکنيد ونگذاريد مادرتان هم زيادغصه بخورد به ياد شهداي کربلا بيفتيد مگرجلوي چشمان مبارک حضرت رقيه پدروعموي بزرگوارش رابه شهادت نرساندند؟ پس بجاي غصه خوردن گريه کردن به آنها فکرکنيد وقرآن بخوانيد نمازتان رافراموش نکنيد کمک  به ديگران را فراموش نکنيد چراکه هيچ کار خيروشري از چشم حضرت حق پنهان نيست.با اينکه زياد از آن زمان گذشته و ميگذرد هنوز آن عطرو حال و هواي کودکي وآن حرفهاي شيرين و قشنگ پدر را به ياد دارم که با چشمان اشکبار ميگفت:دخترانم حضرت فاطمه را الگو خود قرار دهيد و با مطالعه زندگينامه آن بزرگوار سعي کنيد او را الگو خود قرار دهيد.تمام شب را همه گريه کرديم اگر بگويم نخوابيديم شايد دروغ نگفته باشم تمام شب را پدر از کربلا و حضرت امام حسين(ع) و حضرت ابولفضل(ع) براي ما بچه ها قصه ها گفت.گويي او ميخواست ذهن ما را با کلمه شهادتاشنا سازدبرادرکوچکم که 6ماه بيشترسن نداشت وچشم به دهان پدر دوخته بود و ميخنديد يا يکي ازبرادرهايم که 4سال بيشترنداشت ونميدانست که پدرم اصلا در و موردچي حرف ميزند او که همه فکرش بازي کردن با پدروبه آرامش رسيدن دربغل مهربان پدرچشم به دهان پدردوخته بود.هرکدام بانگراني ازصبح شدن که مباداصبح شود وپدرما را تنها گذاشته وبه جبهه برود بلاخره هرطورشده بود شب باهمه غصه هايش جايش راباصبح عوض کرد.باطلوع خورشيد وصداي قوقولي قوقوي خروس همسايه همه بيدارشديم.خوب بياد دارم پدرم درحال خواندن نمازصبح بود.مادرم راصداکردم وبا نگراني سوال پرسيدم آيا ديشب پدردرموردرفتن به جبهه حرف زد من خواب ديدم ياواقيعت بود؟مادرم درحاليکه موهاي مرانوازش ميکرد باچشماني غمگين گفت نه دخترم خواب نديدي اگرخدا بخواهد امروزساعت 9به جبهه اعزام خواهدشد.
    برادرکوچکم که 6ماه بيشترسن نداشت وچشم به دهان پدر دوخته بود و ميخنديد يا يکي ازبرادرهايم که 4سال بيشترنداشت ونميدانست که پدرم اصلا در و موردچي حرف ميزند او که همه فکرش بازي کردن با پدروبه آرامش رسيدن دربغل مهربان پدرچشم به دهان پدردوخته بود.هرکدام بانگراني ازصبح شدن که مباداصبح شود وپدرما را تنها گذاشته وبه جبهه برود بلاخره هرطورشده بود شب باهمه غصه هايش جايش راباصبح عوض کرد.باطلوع خورشيد وصداي قوقولي قوقوي خروس همسايه همه بيدارشديم.خوب بياد دارم پدرم درحال خواندن نمازصبح بود.مادرم راصداکردم وبا نگراني سوال پرسيدم آيا ديشب پدردرموردرفتن به جبهه حرف زد من خواب ديدم ياواقيعت بود؟مادرم درحاليکه موهاي مرانوازش ميکرد باچشماني غمگين گفت نه دخترم خواب نديدي اگرخدا بخواهد امروزساعت 9به جبهه اعزام خواهدشد. منکه کلمه جبهه برايم نامفهوم بود پرسيدم جبهه کجاست آخرچرا پدربه آنجا ميرود وما را تنهاميگذارد؟مادرم گفت دخترم ما تنها نيستيم ما خدا را داريم که هميشه مواظب ما است براي اينکه ما وشما بچه هاراحت زندگي کنيد وبراي دفاع ازخاک وطنمان ايران پدر و امثال او بايد به جبهه بروند چون اگر پدر و امثال او دست روي دست بگذارند لشکرصدام روزبروز به خاک ايران حمله ميکنند و تمام سرزمينمان رابه تصرف خود درمياورند پس رفتن به جبهه ودفاع ازوطنمانوظيفه انساني هرمسلمان است پدر بعد تمام شدن نمازش کنارما آمد و گفت دخترم حق با مادرت است بخدا قسم اگر برادرهايت کمي بزرگتر بودند آنها را هم براي دفاع سرزمينمان ايران عزيز به جبهه ميفرستادم.اما افسوس که آنها کوچکند.با صداي پدرم بچه ها هم بيدارشدند از اينکه پدرهنوز کنارمان بود همه خوشحال بوديم.تااينکه پدر به ساعت روي ديوار نگاه کرد نزديک ساعت 8صبح بود يواش يواش وسايل هاي خود را داخل ساک گذاشت بعدش قرآن خواند و خود را آماده رفتن کرد وبعد تک تک مارادرآغوش کشيدوباچشماني اشک آلود ازما خداحافظي کرد و رفت. چندهفته ازرفتن پدرم گذشت ما ديگربازي نميکرديم زيرپاي تلوزيون بوديم تاخبري ازپدر و جنگ جبهه بشنويم فکر ميکرديم که هرلحظه ممکن هست پدر را تلوزيون نشان دهد آخرهيج وقت تا اين حد ازپدردورنمانده بوديم تحمل دوريش برايمان خيلي سخت و طاقت فرسا بود وقتي بچه هاي ديگر را در کنار پدرانشان ميديديم هرکدام بابهانه هاي مختلف مادر را کلافه ميکرديم طفلک مادرم که خود31سال سن نداشت چه سختيها را تحمل کرد چه شبها و روزها را دورازچشم ما بچه ها گريه ها کرد سعي ميکرد هرکدام ازبچه ها را با چيزي آرام کند.خواهربزرگترم چون ميتوانست نامه بنويسد هرکدام خواهش ميکرديم تا ازطرف هرکدام نامه براي پدربنويسد يا اگر پدرنامه ميفرستاد او براي ما و مادر ميخواند.چند ماه بعد پدر براي مرخصي آمد ما خيلي خوشحال بوديم بعد چند روز دوباره رفت چندين باراين رفت وآمدها اتفاق افتاد تااينکه يک روزکسي براي ماخبري آورد که پدرم درجبهه تيرخورده وماخيلي ازشنيدن خبرناراحت بوديم تمام فاميل همسايه ها به منزل ما آمده بودند هرکس باحرفي ميخواست ما را آرام کند که اين خبرصحت ندارد مدتي ازپدرم خبري نشد تمام نامه هاي ما بي جواب مانده بودند حتي اوهم ديگر براي ما نامه نمي فرستاد بعد از چند هفته پدرم خودش آمد اما دست راستش ازقسمت بازو به شدت زخمي شده بود بخيه خورده بود وباند پيچي شده بود وقتي جريان را ازش پرسيديم گفت:چيزمهمي نيست گلوله خورده اما الان بهتره.ولي ما ميدانستيم که درد داشت اما بخاطر ما که نگران نشيم آن حرف ها را ميزد.خوب بياد دارم شبي  درمورد جنگ وچگونه مجروح شدنش با مادرم حرف ميزد و از شهيدشدن رزمنده ها حرف ميزد هر دو با هم آرام بي صدا اشک ميريختند و گريه ميکردند.مثل هرشب منتظراخبار ساعت 9بود تاخبري درموردجنگ بشنود که اخبا ردرمورد حمله عراق به خاک شلمچه خبرداد پدرخيلي ناراحت شد گريه کرد و گفت چطورمن درمنزل در حال استراحت باشم درحاليکه برادرهاي رزمنده درحال جنگيدنند تا يک وجب ازخاک سرزمينمان دست صدام وصداميان نيفتدهمين فردا بايد راه بيفتم.مادرم گفت اما تو دستت هنوزخوب نشده نميتواني تکانش بدي يا چيزي را برداري مهمترازهمه تو الان درمرخصي استعلاجي هستي اما تلاش بازبي فايده بود.شب قبل خواب همه ي ما را دور خود جمع کرد و باچشمان اشک آلود در مورد رشادتها و شجاعتهاي رزمندها حرف زد و گفت بچه ها نميدانم اين رفتنم برگشتي دارد يا نه اما اجازه ندهيد خون جوانان پايمال بشه شهيدان جانشان را فدا کردند تاشما بچه ها وامثال شما با ارامش زندگي کنيد يادتان باشد مرگ باعزت بهتراست اززندگي پراز ننگ.سپس همه ما را درآغوش کشيد انگارميدانست آخرين شبي است که درکنارخانواده بسرميبرد.هنوزچند روزي از رفتنش نگذشته بود که خبرشهيد شدنش را ازطرف پايگاه محل بما دادند طبق گفته هاي هم سنگريهايش آن بزرگوار وقتي با دستان زخمي پيش بچه ها ميرود همه ازديدنش تعجب ميکند که چرا با اين وضع دستت باز برگشتي آن شهيد بزرگوار فقط در جواب لبخند ميزند و ميگويد شما بدون من ميخواستيد صدام را شکست بدهيد و به کربلا برويد مگرمن بميرم که لشکر صدام يک وجب ازخاک سرزمينم را بتواند بگيرد.
    آن شهيد بزرگوار در سال1365يعني در43سالگي در شلمچه  زيارتگاه فرشته ها و ملائک ها درعمليات کربلاي 5به آرزوي قلبيش که شهادتوکشته شدن درراه اسلام و امام بود رسيد وغم بي پدري وغصه تنهايي را بما تا آخرين روززندگي هديه داد.

    فرستنده این زندگی نامه فرزند و نوه شهيد : فريبا گوهري و سحر احدي از تالش




    نویسنده : امین جوانمرد  تاریخ : 20:29  بازدید : 778
    برچسب ها : زندگی نامه شهید فرض الله گوهری شیر آباد ,
    نظرات
    نظرات وبلاگ
    نام شما :
    آدرس وب سایت :
    پست الکترونیک :
    ایمیل * (برای عموم نمایش داده نخواهد شد)
    پیام شما :
    شکلک ها :
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    :
    نظر خصوصی
    کد امنیتی :
    :
    صفحات پیشین
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
    ثبت نام سریع

      قوانین سایت

      کد امنیتی :
    آخرین مطالب
    مطالب پر بازدید
    آمار به روایت وبگذر
    دسترسی سریع
    تبلیغات متنی
    
    عضویت :
    محل قرارگیری کد عضویت
    دوستان :
    خروجی RSS :
    Copyright © 2010 - 2011 Tem98.Ir
    Design By : Tem98